تبليغاتX
کتیبه سبز
 

اگر ایران به جز ویرانسرا نیست

                                                   من این ویرانسرا را دوست دارم

اگر تاریخ ما افسانه رنگ است

                                                   من این افسانه ها را دوست دارم

اگر آب و هوایش دلنشین نیست

                                                   من این آب و هوا را دوست دارم

به شوق خار صحراهای خشکش

                                                    من این فرسوده پا را دوست دارم

من این دلکش زمین را می پرستم

                                                     من این روشن سما را دوست دارم

اگر بر من ز ایرانی رود زور

                                                     من این زورآزما را دوست دارم

 

                                         

 

    اگر آلوده دامانید اگر پاک      من ای مردم شما را دوست دار

 

                   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 23:59  توسط مجید سبز | 
 

بالاخره بعد این همه مدت دیروز همه بچه های هم ترم خودمو می دیدم 

از اینکه بعد این همه مدت می دیدمشون خیلی خوشحال بودم .

بعد کلی احوال پرسی و روبوسی به اتفاق هم رفتیم سر کلاس استادی که

زیاد حوصله شاد و شنگول بودنو نداشت .

بعد چاق سلامتی با بچه ها طبق معمول چون یادش رفته بود مازیک وبا خودش بیاره از آقایون کلاس خواست که یکی بلند شه و بره از آموزش ماژیک بیاره

 ( یکی از فواید خانم بودن همینه که برای این جور کارها کسی ازشون توقع نداره) .

اما ...       

اما هیشکی بلند نشد ...!    

آخه کلاس طبقه سوم بود  و بالا و پائین رفتن از 68 پله برای تنبلایی مثل ما کاری

بس دشوار به نظر می رسید ...

من ... !     چرا من نرفتم ...!؟

آخه دفعه قبلش من رفته بودم ...   می خواستم ببینم این دفعه کی داوطلب می شه ...

بعد از اینکه کسی داوطلب نشد استاد بازم خواستش رو تکرار کرد .

اما ...      اصلا انگار نه انگار ...         مثل اینکه همه کر شده بودند ...

من که از کار بچه ها در تعجب بودم برگشتم و دیدم که همه سرشونو طوری انداخته بودند پائین که فکر می کردی دنبال مدادشون هستند که افتاده زیر میز !!!

اونقدر کسی بلند نشد که کار به خواهش استاد استاد کشید ...

که عین جملش این بود که :

(( از آقایون خوااااااااااهش می کنم که یکی بلند شه  بره مازیک و بیاره ...! ))

 

با این وجود ... !

تا اینکه بالاخره یه فردین بلند شد ( البته این فردین ما یه دختر خانم  بود ! )

 

ما که دیدیم بعد این همه وقت آخرش از آقایون تنبل کلاسمون خبری نشد و قراره

یه خانم جور ما رو بکشه ...        بسی بهمان برخورد !!!

آخرش مثل دفعه قبل من باید بلند می شدم .

خلاصه من در حالی که از کار بچه ها در مقابل خواهش استاد متعجب و کمی هم ناراحت بودم ( از اینکه چرا حتی در قبال خواهش استاد هم کسی داوطلب نشد )  

رفتم آموزش و ماژیک ها رو آوردم و نفس نفس زنان در حالی که نزدیک کلاس می شدم

صدای استاد رومی شنیدم که داشت می گفت :

(( این پسره رفته مازیک بخره یا از آموزش بیاره ...!!! )) 

 

بیا ....      بیا خوبی بکن ...!      اینم نتیجش ...!

وقتی وارد کلاس شدم استاد که داشت غیبت منو می کرد با دیدن من حرفاشو قطع کرد

منم که حرفاشو شنیده بودم بعد دادن ماژیک ها  با پورویی بهش گفتم :

(( داشتید پشت سر ما غیبت می کردید ... !؟ ))

اینو که گفتم بهم خیره شد و هیچی نتونست بگه ...

بعد از اینکه بچه ها زدن زیر خنده باید میدیدید ...!

استاد از خجالت رنگ صورتش سرخ شده بود ...!!!

 

حالا دیگه باید حواسم باشه یه وقت نخواد من باب تلافی این ترم آخری کار دستمون بده ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/22ساعت 19:0  توسط مجید سبز | 
 

چند مطلب کوتاه اما واقعی در مورد خانم ها :

 

اگر او را ببوسید  شما یک آقا نیستید !!!

اگر او را نبوسید  اصلا مرد نیستید !!! 

 

اگر شما همیشه با او موافق باشید  شما یک زن ذلیل هستید !!!

اگر موافق نباشید  شما او را درک نمی کنید !!!

 

اگر شما زیاد او را ملاقات کنید  شما خیلی عجول هستید !!!

اگر او را زیاد ملاقات نکنید  او شما را به خیانت متهم می کند !!!

 

اگر شما حسود باشید  او خواهد گفت که این خیلی بد است !!!

اگر حسود نباشید  او خواهد گفت که شما او را دوست ندارید !!!

 

اگر شما خوب لباس بپوشید  شما یک بچه سوسول هستید !!!

اگر نپوشید  شما یک پسر کودن هستید !!!

 

اگر کوشش کنید تا رابطه ای دراماتیک بسازید

او می گوید که شما قدر او را نمی دانید !!!

اگر هم کوشش نکنید  او فکر می کند که شما دوستش ندارید !!!

 

اگر شما فقط گاهی او را ببوسید  او ادعا خواهد کرد که شما سرد هستید !!!

اگر هم زیاد او را ببوسید  او فریاد خواهد زد که دارید از او سوء استفاده می کنید !!!

 

اگر شما در کمک به او در عبور از خیابان قصور کنید

شما رفتار مودبانه ای نداشته اید !!!

اگر کمک کنید  او فکر خواهد کرد که تنها یک حیله مردانه برای فریب اوست !!!

 

اگر شما به زن دیگری خیره شوید او شما را به سبک بودن متهم خواهد کرد !!!

اگر او به مرد دیگری خیره شود خواهد گفت که او فقط خوش تیپ است !!!

 

اگر شما صحبت کنید  آنها می خواهند که شما شنونده باشید !!!

اگر شما شنونده باشید  آنها می خواهند که شما صحبت کنید !!!

 

و هزازتا اگرهای دیگه ...

 

خلاصه آنکه :

چیزهای ساده می توانند در عین حال پیچیده باشند چیزهای ضعیف

در عین حال قوی و چیزهای مغشوش نیز می توانند در عین حال مطلوب باشند .

 

امیدوارم کسی از نوشته هام ناراحت نشده باشه 

بالاخره آزادی بیان یعنی همین دیگه ...

اینم تقدیم به اونایی که بهشون بر خورد :  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/15ساعت 10:26  توسط مجید سبز | 

 

 

همیشه سعی کردم تو زندگیم بی برنامه نباشم

و تا همین دیروز می دونستم هدفم چیه و از دنیا چی می خوام .

 

ولی یه وقتایی مثل همین امروز ...

 

اصلا یادم میره که برنامه امروزم چی بوده ...!؟

امروز من باید چه کاری رو انجام می دادم ...!؟  

 

یا حتی خیلی بدتر از اون ...

 

گاهی اوقات حتی نمی دونم هدفم چیه ...!؟

اصلا یادم می ره از زندگی چی می خواستم ...!؟

برای چی یا کی دارم تلاش می کنم ...!؟

نمی دونم چرا گاهی همه برنامه های دور و نزدیک

زندگی برام بی رنگ می شن ...!؟

احساس پوچی بهم دست میده ...!

می شم ...     صفرمطلق !!!

 

با خودم می گم :

 

واقعا چیزی برای دوست داشتن هست ...؟

اصلا تعریف دوست داشتن چیه ...؟

کی تعریفش می کنه ...؟

 

یا شایدم فجیع تر از اون ...

 

از خودم می پرسم :

این دنیا برای چیه ...؟؟؟

برای چی آفریده شده ...؟؟؟

تا کی باید در حصار زمان اسیر باشیم ...؟؟؟

پس این دنیا کی می خواد تموم بشه ...؟؟؟

 

به قول صادقی :

                          وایسا دنیا ...         من می خوام پیاده شم ...!!!

 

 

خلاصه سرتون رو درد نیارم

از زندگی بیزاره بیزار می شم . گاهی هم حس می کنم اونایی که خودکشی

 می کنند رو می تونم درک کنم ( به کسی این پیشنهاد رو نمی کنم ولی ... )

چرا یه وقتایی همچین حسی بهم دست میده ...        نمی دونم !؟

 

واقعا چرا ...؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/10ساعت 1:59  توسط مجید سبز | 

سلام ...

یه سلام به قشنگی بهار 86...

یه سلام به رنگه صورتی ... به رنگ آبی ...به رنگه سبز ...

و به رنگه تمام گل های بهاری که با شکفتنشون فقط پیام آور یک چیز هستن و بس ... !

درسته ...    

اومدن  بهار و شروع سال جدید ...

صبر کنید ... !

می خوام یه کمی هم در مورد زمستون که گذشت بگم  !

برای من که بد نبود ...

علی الخصوص وقتی که بدونید تولد وبلاگ من تو همین زمستون بوده

و تو همین زمستون بوده که من با دوستانی همچون :

 

ح م ی د ه ( مشوق اصلی من در وبلاگ نویسی) - مجید شر- آپادانای عزیز- آذر خانم  و ...

آشنا شدم و از همشون به خاطر نظرات قشنگه شون و حمایت از منه نو پا

صمیمانه ممنونم  و براشون قشنگترین ها رو آرزو می کنم .

 

و اما بهار ...

آخه مگه بهاری هم وجود داره که قشنگ نباشه ...؟!

پس به انتظاره قشنگترین ها ....

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 10:44  توسط مجید سبز | 
 

frtnt-1000